خرید بک لینک
امشب، شب آرزوهاست و من بجای آرزوی جدید، به آرزوهایی فکر میکنم که فقط در حد آرزو باقی ماند. آرزوهایی که یا برآورده نشد یا من نخواستم و نذاشتم برآورده بشه و این دومی خیلی مضحکه، مگه نه؟ اخه کی کاری میکنه که آرزوش برآورده نشه؟کی جز من که بخاطر دلشادی و آرامش ادما حتی از خودم و آرزوهام هم میگذرم فقط برای اینکه اونها به مراد دل برسن و اینم باز مسخره ست....میدونم....و قابل باور نیست.یادمه تو میگفتی من دلم نمیخوام مثل بقیه ادما زندگی کنم.یه زندگیه روتین مثل همه...اما من میگفتم من دلم یه زندگی آروم میخواد مثل همه ازدواج کنم و ارامش داشته باشم.تو رو نمیدونم اما زندگی من چنان طوفان و تلاطم درونش بود و هست که به تنها چیزی که شبیه نیست زندگی کردنه.هر بار از سر کوه تلاطم و درد و بیماری میاد که هنوز جای قبلی خوب نشده این یکی آوار میشه رو سرم...اینو اسمش نمیذارم زندگی.این اسمش یه جور مرگه تدریجیه...من سالهاست فقط دارم خودمو میکشونم تا بگذره روزگار و سر برسه این عمر...خستم....خیلی ساله....خیلی زیاد....و از روزی میترسم که بالاخره این کاسه صبر لبریز بشه و طاقتم تمام و اون روز قطعا بد میسوزونم بقیه رو با خودم...امشب شب آرزوهاست و من آرزو دارم خدایا میشه امشب آخرین شب زندگی لعنتی من باشه....

برچسب: نویسنده: کیان جلالی تاريخ: پنجشنبه 13 بهمن 1401 ساعت: 15:04

هنوز نمیدونم چطور این چهارده سال و اندی آخر رو زنده موندم درحالیکه هر لحظه ش، خوابش، بیداریش، شکنجه بود و بس.فقط میدونم رو شمشیر دو لبه عشق و نفرت، اینبار رو نفرت واستادم تا بتونم تحمل کنم و بگذرونم...عشق؟نمیدونم...آخه حسش با حس این سبک عشقها خیلی فرق میکرد.یه حس لطیفی اون وسطا بود که نمیدونم اسمش رو چی بذارم فقط میدونم وقتی کسی سنگ صبور بیست و چندسال زندگیت باشه یعنی شریک تویه...یعنی بخشی از وجودتو درونش جا گذاشتی..بخشی از خاطراتتو با اون سهیمی...حتی بخوای نمیتونی فراموشش کنی چون اون بخشی از تویه و تو بخشی از اون، مگه میشه خودتو فراموش کنی؟...تنها کسی که شاهد اشکهات باشه قطعا یه طور خاصه برات اما جنس این خاص بودن رو نمیدونم...حسه من و اون تومنی صنار فرقش بود.اون تو دنیای خودش بود و من تو عالم خودم با تمام تضادهایی که داشتیم اما این وسط یه چیزی بود که...اون روزا سارا ۲۳ سالش بود و الان ۳۷ رو رد کرده و چهارده سال مغزش در حال کنتور انداختن بوده و میدونه اگه الان تو همون شرایط ۱۴ سال پیش بود، با تمام ادله ی محکمی که برا خودش داشت، بازم همون تصمیم رو میگرفت با تمام عواقب و بیماریها و درد هایی که بعدش کشید و هنوز میکشه، داغ دیدن درررررد داره، تاوان داره، زخم عمیق داره...دندم نرم و چشم کور تا سارا باشه همون چند ماه آخرم دندون رو جگر میذاشت و بندو به آب نمیداد و دلش رو نمیباخت...دله دیگه.ماله من و تو نداره..یهو به خودت میای میبینی زخمش رو تن یکی دیگه ست و دردش رو دل تو...چشم کور و دندم نرم، همچنان رو همون لبه تیغ وایمیستم و تا آخر عمر ادامه میدم فقط امیدوارم چیزی بجام بمونه برای ادامه دادن....الهی کسی داغ عزیز نبینه////

برچسب: نویسنده: کیان جلالی تاريخ: پنجشنبه 13 بهمن 1401 ساعت: 15:04

امروز ۰۱/۱۱/۱۱ دخملی نسیم قشنگم تو بیمارستان دی بدنیا اومد، قبل از ۸ صبح..نسیم رفیق سالیان منه و زندگیش پر از فراز و نشیب ها و من با تمام مشکلاتم در برابر مصائبش سر تعظیم فرود میارم.و امروز که دخترش بدنیا اومد انگار برا من بود...سالهاست انتظار همچین روزی رو میکشیدم که خوشبختی نسیمم رو ببینم...خدایا شکرت....همه رو خوشبخت و عاقبت بخیر کنامروز از نه صبح زیر بارون زدم بیرون و بعد مدتها دورهمی با بچه ها داشتیم خونه ی زهرا...خیلی خوش گذشت....الان رسیدم خونه..

برچسب: نویسنده: کیان جلالی تاريخ: پنجشنبه 13 بهمن 1401 ساعت: 15:04

مربای هویج هم رفت تو شیشه و یخچال.هفته پیش پروژه ترشی ها و شوریجات بود که تمام شدن و رفتن تو کمد تراس که تو این فصل یخچالیه واسه خودش.چند مدل دیگه مربا مونده.توت فرنگی و به و..سبزیجات هم خشک شدن اما هنوز پودرشون مونده که برن تو شیشه.سبزی خورشتیها هم در شرف انجامن...اوناهم ک فقط باید خرد میشدن انجام شد و فریز شدن.از لیست کارهای نیمه تمام خیلیهاش انجام شد یا در روتین انجامن.۵۰ تا عکس رفت اتلیه برا چاپ...دکتر...هم اوکی شد.دکتر دندونپزشک طلسم شده.یا ی هفته من کنسلش میکنم یا خانم دکتر.هنوز نشده برم..کمدها و لباسهاشون مرتب شد.لباسشویی اوکی شد.طبقه بندی کمدها انجام شد.دکتر روانشناس که در روتین هست و همچنان آشوبم باهاش و ...پریروز صحبت خصوصی علی با دکتر بود درباره من.چه ها گفتن الله اعلم...نمیدونم چرا امروز همش مرحوم دکتر قدمعلی یزدانی کچوئی تو ذهنم میومد و خاطراتم باهاش مرور میشد.خیلی یهویی بود رفتنش و نمیدونم چرا...اینقدرا پیر نبود که...روحش شاد + نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم دی ۱۴۰۱ ساعت 22:4 توسط  | 

برچسب: نویسنده: کیان جلالی تاريخ: شنبه 1 بهمن 1401 ساعت: 16:54

مهدی و مریم از رفقای ناب و پایه مون هستند که بیش از ده ساله با هم همه جوره رفیقیم.پایه کله پاچه های ۷ صبح میدون راه آهنمون، پایه فست فود و کافه رفتنامون، پایه پارک ساحلی و مجتمع فجرامون، پایه سفر شمال و اصفهانمون، پایه باغ و ویلامون، پایه باغ شوشتر و استخر و جوج زدنامون، پایه تموم درد دلامون چون خیلیش درد مشترکمون بودن....یه بار برای تولد مهدی خیلی سوپرازانه پان اسپانیا درست کردم فرستادم و هنوز که هنوزه میگه ۹ آذر شد و پان اسپانیا خبری نیستا....و امروز مهدی شصت روزه که بیمارستان تهران بستریه....ده ساله درگیربیماریه و نصف عمرش تو اتاق عملها و بیمارستانها گذشت...تعداد عملهاش از شمار خارج شده....هی خوب میشد و هی...اما الان.....روزهای نفس گیری شده براشون و برای ما...مهدی عزیز ما داره کم کم آب میشه و از پیشمون میره و ما هییییچ کاری از دستمون بر نمیاد و این در حالیه وقتی با مهدی حرف میزنی تهههه روحیه س و هی سراغ پان اسپانیاش رو میگیره...اخرین بار تو اوج مریضی و عود بیماری اخیر خودم بود که یه دورهمی شبانه مجتمع فجر رفتیم.مهدی نصف شده بود و بقولش تو هفته فقط دو بار غذا خورده بود..بعدش من رفتم شیراز و اونها رفتن تهران و تب و بیماری ولش نکرد و بستری شد و هنوز ادامه داره....خدایا خودت ب دل مامانش رحم کن...به دل مریم عزیزم....خدایا اینهمه ختم حمد و کسا و نماز و.....پس چرا هیچی اثر نداره....نکنه دیگه مهدی رو نبینیم و اون آخرین دیدارمون باشه......مهدی عزیز بی صبرانه منتظریم برگردی... + نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم دی ۱۴۰۱ ساعت 12:45 توسط  | 

برچسب: نویسنده: کیان جلالی تاريخ: شنبه 1 بهمن 1401 ساعت: 16:54

صفحه بندی